42
روزها رفت و نیاورد کسی از تو خبری
نه پرستو نه کبوتر و نه پیغام بری
به امیدی که رساند به من از تو خبری
چشم و دل دوخته ام بر لب هر رهگذری
چه بگویم که پس از تــو چه فــراوان خوردم
خون دلها که نخوردی واز آن بیخبری
سر به زیرم نه از آن روی که افتاده شدم
به از آن روی که از رد تو جویم اثــری
مانده ام چشم به راه تو در آغوش خزان
تا مگر باد رساند به من از تو خبــری
در هراسـم پس ازین فاصــله وصلی نبرم
نبرم عاقبت از صبر وسکوتم ثمری
با دلم عهد نبستم که ز یادت ببرم
تو چنان باش که این نکته ز یادت نبری
نظرات شما عزیزان: